مرورت میکنم هر روز و شب در بی کسی هایم
چو اشک آویختم از گونه ات حال نهانم را
به باد سرد بی مهر و وفا مسپار اندوهم
که در آتش کشانده دست غم هر استخوان را
به سوی دره های یاد تو با هر قدم بردم
غزل های پریش و پر خزان خوش بیانم را
گلوی آینه پر گشته از تصویر فریادم
کسی در آینه سر میکشد بغض و فغانم را
ببین ققنوس دردم را به زیر خاک لبخندم
به تاریخ ازل گم کرده ام شادی جانم را
کلید یاد وصلت خفته در چاه فراموشی
چگونه سر کنم در حبس تن رنج جهانم را
به سوی دره های یاد تو با هر قدم بردم
غزل های پریش و پر خزان خوش بیانم را